ساعت 1:30 دقیقه ی بامداد جمعه ، ۲۶ / ۹ / ۹۵ ....
تازه از گل فروشی و گذاشتن ماشینبرگشتیم...حامد منوبا پسرعمش برگردوند خونه که حداقل دوشبگیرمو دوساعتی بخوابم... تا برم حمومو بیام شد ساعت ۲:۱۵
ومامان وبابا که بیداربودن واسترس هواروداشتن. ، و منممیخندیدم وشاد بودم و
سعی میکردمدلداری بدم کهنگران هوا نباشن ... و با همون هوله ی قرمز صورتی
توتنم به عمم عکسفرستادم وگفتمممم
عمهجوووون ، این همه گفتین حمووومعروووسیی ، الااان رفتم حمووومعروسی
بالاخررره
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادیان
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 4:18